آن شب که به ميخانه نشستيم

                           آن توبه صدساله به پيمانه شکستيم

                               ازآتش دوزخ نهراسيديم ما توبه شکستيم

                                                                          ولي دل نشکستيم...

                                ولي دل نشکستيم...

 

 نامه ای به قلبم

 

 

   آسمان بار امانت نتوانست کشید                             قرعه ی  فال به نام من دیوانه زدند.......

                 

                      عشق امانت با ارزشی است که هر کس در قلبش نگه می دارد....

سالهاست که من هر روز توبه می کنم...

درست از همان روز که به زمین پا گذاشته ام تاکنون......

من از همان لحظه که از بهشت رانده شده ام...

هر روز...هرروز....هر روز...سیب میخورم...توبه می کنم.....

هر روز از خانه مان که بیرون می ایم شیطان را می بینم که

 در خیابان سیب می فروشد...سیب سرخ.....!

فریاد میزند سیب سرخ تازه!!!!!!!!

گروهی از کنارش می گذرند......وگروهی دست بر جیب میکنند و

 از او سیب میخرند.... به قیمتهای گذاف....

پدرم شیطان را نمی شناسد....ولی گمان میکند او گرانفروشی میکند.....

شاید پدرم سیب ارزانتر میخرد...!!!

این روزها همه سیب میخورند...شاید به امید انکه از زمین رانده شوند.....

از میان این سیبهای یک رنگ و یک شکل تنها خوردن یک سیب انسان را بهشت میبرد......

کسی چه میداند ان کدام سیب است؟!!

شیطان هر سو در کمین انسانها نشسته است...از همان اول تا ابد....

هر روز جلوی ایینه که میروم وقتی این اشرف مخلوقات را با کوله بار سنگینی

 بر دوش میبینم از ایینه می پرسم چرا؟؟؟

شیطان چرا به انسان حسد میورزد؟

چرا من در پس این ایینه زلال جز خودم کسی را نمی بینم؟

چرا اتاق کوچک تنهایی من پنجره ندارد؟

چرا بین من وتو جای اینهمه دیوار یک شیشه ی زلال نیست؟

با خود عهد کرده ام امسال روز تولد 23 سالگیم ایینه را بشکنم....

شمع ها را فوت نکنم....میخواهم بگذارم اب شوند....

می خواهم بگذارم تا اخرین پیمانه عمر روشن بمانند....

من هرگز دلم نخواسته هیچ نوری را خاموش کنم...حتی اگر کور سویی......

من به هیچ کس جز خویشتن و خدایم بد نکرده ام....

واز میان مردمان این شهر یک همدل همصدا ندیده ام....

خدایا در پس تنهایی بی انتهای خویش وقتی آسمان از سکوت و بغض پر است

ونه صدای من به آسمان ونه صدای آسمان به من نمی رسد...

وقتی روی سکوت خالی ورقه های بی صدایم می نویسم....

گهگاهی به دور مینگرم....به دنبال خوشبختی.....

گویند خوشبختی در همین نزدیکی است....شاید به همین دلیل نمیابمش.....

آخر همیشه درپی اش  به دور دستها مینگرم....

اری...گهگاهی به دور مینگرم....

دارد میرود.....هم قصه ی من دارد میرود.....

با سیب سرخی در دست....

دیدی میگفتم شیطان بالاخره او را میفریبد؟؟؟

میگفتی نه!!!

خدایا دیدی راست می گفتم؟؟

یاد گرفته ام که بگذارم و بگذرم و دل نبندم.....

حتی اگر وسوسه ی سیب مرا نگذارد و نگذرد....

تو در جوابم سکوت می کنی....

و من مثل همیشه وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم....

دستی بر شانه هایم حس می کنم....

خیال می کنم شاید...!

اما نه.......

لحظه ای قلم را رها می کنم.....

سکوت می کنم....

......................

.......................

.........................

..........................

وتوصدایم می کنی

برخیز................!!

برایت سیب آورده ام.......!!

 نازنین.

پی نوشت:

از همه ی دوستان که در نبود من اینقدر لطف دارن و سر میزنن متشکرم....

قول میدم سر فرصت جواب همرو بدم

یا علی


 

نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت