بخواب نازنین

سلام بی نشان....

ساعت ها از زیر دقیقه های پُرحجم،
عبور می کنند و یک مَرد،
شبیه تمام نیم کره های کسوف کرده،
سایه اش را زیر رد اشک هایم، چال می کند و چقدر دست هایم از آرزوهای روشن،
لبریز است!!!!
می خواسته ام بارها شبیه «تو» گریه هایم را روی مانیتور چشمانت،
رنگ کنم!
می خواسته ام شب هایم را با بوسه های لب سوز ات ، شور کنم!
من، از تمام مرزهای بی هویّت که می گذشتم،
«تو»را داشته ام!
چند وقت ست در تو یکی شده ام و زیر باران
با گریه ها به پابوس آسمان رفته ام،
و کفش هایم را زیر سیلی تمام نامردی های دیگران،
واکس نقره ای زده ام!
قرارمان با چند نقل و هل هله در مصاف نامرادی ها شد،
در کنار دست هایی که سال هاست بوی نم اشک های تورا می دهد!
می گویند مَرد که گریه نمی کند و من،
خوش بختی ام را زیر شُره های اشک های تو،
پیدا کردم!
تو،
سال هابا منی امّا من،
تنم را با تو ساخته ام!
اعتبار این شعر های ورق زده،
دست های تو شد!
حالا با نامرادی های روزگار بی حساب!
تو که اینجایی دیگر آسمان را نذر کردن برای چه؟
آسمان ، دست های بی ادّعای توست!
تو که این روزها عجیب بوی «بهشت» می دهی!


 

نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 12:24 موضوع | لینک ثابت