نامه ای به قلبم

گفتنی ها کم نیست...ولی...



گفتنــــــی ها کم نیســـــــت ...

مـــــــن و تــــــو کم گفتیــــــــم. ...

همه ی مطالب وبلاگ و حذف کردم...

این چند تارو خودم خیلی دوست دارم...

خدانگهدار همه!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 19:36  توسط نازنین 

نامه ای به همسر نادیده ام

می نویسم چرا که می دانم روزی تو را به سرزمین عاشقانه هایم دعوت خواهم کرد....

نامه ای به همسر نادیده ام

سلام به تو

سلام به  تو همسر نادیده ام ....

نمی دانم این روزها به تو چه می گذرد؟

نمی دانم اکنون کجای این شهر و دیار آرمیده ای نمی دانم چه می کنی و کجایی؟

و آیا تو لحظه ای حتی به این فکر می کنی که خیال تو اکنون مراپای دفتر شعرم

نشانده است تا برایت نامه ای بنویسم و مثل همیشه که از تو نشانی ندارم آن را

به صندوق پستی دلم پست کنم....بنویسم سلام به تو یه سلام بزرگ قد همه ی

آسمونا و همه ی زمینا و به صداقت وپاکی و یگانگی دلت!

سلام تمام وجودم از آن تو....سلام همنفسم....سلام همسفر راه پرپیچ و خم زندگی

ام....آنقدر برایم پاکی که دلم می خواهد از خیالم از تصورم بیرونت بیاورم و در

 آغوش بگیرمت.....

حسی فراتر از غریزه ی انسانی مرا به اینجا می کشاند تا از تو حرف بزنم....

مهری فراتر از غریزه انسانی مرا می کشاند تا این آرزو در دلم متولد شود

که بی تاب دیدارت شوم ...

تو که وجود داری هستی اما از نگاهم پنهان و دور...

شاید هم آنقدر پیدا و نزدیک که تصور نمی کنم تو همان همسر نادیده ی منی....

و آرزو کنم کاش در کنارم بودی تا در آغوشت گیرم و به تو بگویم که احساسم را

برایت دست نخورده نگه خواهم داشت و هیچ کس را به اندازه ی تو دوست نخواهم

 داشت...تو تنها همراه و هم نفس من خواهی بود در تمام زندگی ام...و من جز تو و

 عشق تو قلبم را به هیچ امید روشن نگاه نخواهم داشت....

و عشقی برتر از" من"

و عمیق تر از "تو"

در وجودم ریشه خواهد دواند و از آنکه تو را دوست بدارم از

 هیچ کس شرم نخواهم کرد...چرا که توپاکی تو ان حس زیبای عشق را در من بارور

خواهی کرد که دیگر بعد تو هیچ مردی اجازه ی آن را نخواهد یافت...تو همان احساس

عمیقی که مرا وا می دارد که سکوتی کنم از اینجا تا آنزمان که قدمهایم سرزمین دلت

 را فتح کند.....

دوستت دارم وتنها به تو تکیه خواهم کرد ای عزیز نادیده ام.....

دوستت دارم و زندگی ام تنها در کنار تو معنای حقیقی خواهد یافت....

دوستت دارم از همان جنس که خدا را دوست می دارم....

نمی دانم که هستی و کجا هستی و حتی نمیدانم که الان به چه فکر می کنی و اکنون

 سرزمین تنهایی ات را چگونه و با که پر کرده ای!!!

اما گاهی دلم آنقدر برایت تنگ می شود که که به اصرار از خدا می خواهم برای

 لحظه ای مجال دیدارت را نصیبم کند....نمی دانم چرا نمی یابمت شاید می یابم اما

 نمی دانم تو همان عشق نادیده ی منی ....

به آبی بی کران هر چه آبی روی زمین هست.....بیشتر از آنچه تا کنون کسی را دوست

داشته ام تو را دوست خواهم داشت....تو را دوست خواهم داشت به جای همه ی کسانی

 که تاکنون می توانستم دوست بدارم و نداشته ام.....بیشتر از آنچه حتی تصور کنی

 تاکنون کسی می توانسته تو را دوست بدارد.....

دوستت خواهم داشت نه با نیمی از وجودم که تو را با همه ی قلبم و عاشقانه دوست

خواهم داشت و نیز با تمام توانم کوله بار تنهایی ات را به دوش خواهم کشید تا آنجا

که شانه های ناتوانم تاب بیاورند و با تو خواهم ماند تا همیشه..... تا نهایت زنده بودن

تا ابد..........

یاحق.........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 2:25  توسط نازنین  | 

قبله من

  

 

 باز این منم که می نویسم....

سلام به تو ....

که اگر کمترین امیدی در قلم بر دست گرفتن هست آن امید تویی...

سلام به تو که حجم احساسم از آن توست.....

من امشب دلتنگ دلتنگم...آنقدر که در باورت نمی گنجد...آنقدر که در باور

هیچ کس نمی گنجد...

من امشب می خواهم با صدای بلند فکر کنم............ در حضور تو!

شنیدی میگن بهترین دوست تو کسی است که بتوانی با صدای بلند در حضورش فکر کنی؟!

وقتی ماه از آسمان دلم درست زمانی که دلتنگ می شوم کوچ می کند... و

ستاره ها دیگر کلبه ی قلبم را روشن نمی کنند مرا چه به امید طلوع خورشید!

 وقتی همه ی مهربانی ام گریه می شود و تمام دقایقم را پر می کند و

 من بارانی می شوم بی انکه هوای دلم بهاری شود...!!!

و وقتی پر می شوم از هوای دلتنگی تو نمی دانی چگونه غوغای درونم را تنها به

 خاطر تو پنهان می کنم

تا مبادا آزرده شوی...اما دریغ که نمی شود همه چیز را یک جا و یکباره بر زبان آورد....

دریغ از آنکه من بی تاب و عجولم و زمانه صبور......شاید گذر زمان به کمکم بیاید....

و صبورترم کند....

تو نمی دانی در پس سکوتی که خودم هم از آن خسته می شوم چقدر حرف ناگفته

 برای گفتن دارم....

اگر می خواهی مرا بشناسی نه به گفته هایم که به ناگفته هایم گوش بسپار...

آنزمان که سکوت فاصله می شود میان من و تو اگر دستانت را رها می کنم

نه آنکه هوای ماندنم نیست.......

باور کن آنزمان از همیشه به تو محتاج ترم....

اما درست همان زمان که دستانم یخ زده است دیگر توانم نیست

تا این دلتنگی را تاب آورم.........

در زمانی که دوستی تنها مجالی است تا بدان تنهایی هایمان را پر کنیم

بی آنکه خود را به حضور یکدیگربرای یکبار هم که شده بشناسیم....

دگر از من هیچ نمی ماند...

من می مانم و یک بغل دلتنگی ایی که نمی دانم با ان چه کنم...!

و دیگر رمقی نمی ماند نه در دلم نه در دستانم......

گاهی دورویی ها و فریبکاری های مردم را به حساب علاقه و محبت آنان می گذارم

با آنان تا سر حد یگانگی و صفا پیش می روم و از اینهمه تظاهر آنان قلبم فشرده می شود و

حس می کنم در میانشان چقدر غریبم...!!!

اما اگرسکوت می کنم دلیل دیگری دارم............

من هم می بینم...!!من هم می فهمم....!!

اما سکوت می کنم چرا که نه من از جنس شمشیرم و نه آنها در تن بی رگشان

خونی برای ریختن دارند..!! طفلکی ها.....!!

نفرین به آنان که اینگونه به اصرار عشق را در قلبشان به ریا آلوده می کنند...!!

نفرین به آنان که اینگونه مرا با خویش به جدال می اندازند که دیگر هیچ نمی دانم....

نمی دانم خداوند عشق را به من آموخت یا که می خواهد نفرت را به من بیاموزد....

می خواهد پرواز را به من بیاموزد یا سقوط را که اینگونه تا لبه پرتگاه

مرا به دنبال می کشاند....

من اشتباهم یا آنها....آنها راست می گویند یا من......

قلبم می شکند زمانی که می بینم از آنهمه فریادی که تنها به صرف دندان بر جگر گذاشتن

 سکوت می شود به نادانستن تعبیر می کنند....

اینجا برای ماندن دیر است و برای نرفتن دیر تر....

آرزوهایم همه در آغوش خدا آرمیده اند....

و این سکوت تلخ از هر گوشه ای به در و دیوارهای دلم چنگ می زند....

من با اینهمه نقاب بر صورت آدمهای اطرافم چه کنم...؟!

من هم اگر مثل آنها شوم درست می شود...؟!

نه.... اما من.........

دلم می گیرد از اینکه هر روز عده بیشتری از آدمهای خوب از آنها یاد می گیرند چگونه به

 خودشان دروغ بگویند....

چگونه مهربانی را در قلب شان منجمد کنند...

چگونه به اسارت شیطان در آیند...

چگونه خویش را در خویش خفه کنند و بمیرانند....

دوستی به تعبیر من آنست که بتوانی حضور کسی را در کنارت درک کنی بی آنکه

 لطمه ای به خود خودت...

به آنچه واقعا هستی بزند....!!

سخت نیست.....

اگر نقاب ها را برداری چنین می شود...!!!

امشب کسی در گوشم نجوا می کند:

آنزمان که شرم خیره شدن در چشمان کسی را داری در چشمانش زل بزن و با تمام

 وجودت به او لبخند بزن!

آنزمان که شرم در آغوش گرفتن کسی که دوستش داری به توحتی اجازه ی ایستادن در

 کنارش را نمی دهد

او را از خیالت بیرون بیاور و با تمام وجود در آغوشش بگیر و مهربانیت را به

 مهربانی اش پیوند بزن!

و باز چیزی شبیه یک طناب محکم به دورپاهایم به من مجال نمی دهد........

کسی در گوشم نجوا می کند:

به جای عهد شکنی سنت شکن باش تبر به دست بگیر و بتهای بی عاطفگی را بشکن....

همچون ابراهیم معمار کعبه ی عشق باش در سرزمین یک دل حتی.......

و دلم می گوید :

من خود ابراهیمی دیگر می خواهم تا پایه های کعبه ی عشق را در دل بنا سازد...

من خود معماری دیگر می خواهم تا اولین کسی باشم که به کعبه ی او ایمان می آورم...

من امروز متوجه چیزی شدم که مدتهاست درپی دانستن آن بودم:

ابراهیم کعبه را ساخت چون خدا می دانست که روزی محمد قبله اش از قدس به کعبه ی

ابراهیم تغییر خواهد کرد....

ومحمد عاشق شده بود وبرای آنکه عشقش را اثبات کند قبله ای می خواست ....

 او نمی دانست عشق را به کدام قبله نماز بگذارد...!!

و ابراهیم از قبل معمار کعبه ی او بود معمار قبله ی خودش و محمد...!!

....

....

در درون ما هر کدام از ما پیغمبری است به نام محمد...!!

و ما هر یک برای اثبات عشقمان قبله ای می خواهیم.....!! کعبه ای......!!

و هر کس معمار قبله ی خودش و دیگری است......

ولی من هنوز یک چیز را نمی دانم...من عاشق شده ام و قبله ام دیگر قدس نیست...

و هنوز نمی دانم چه کسی معمار کعبه ی دلم خواهد شد؟!!!

دیریست به رسم عاشقی من هم به دنبال قبله می گردم ...میخواهم لبیک بگویم...

تو نمی دانی قبله ی من کجاست؟

ابراهیم من کو...؟!

میگم تو یه معمار با وجدان سراغ نداری؟

می خوام ضد زلزله بسازه ها!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 1:37  توسط نازنین  | 

نامه ای به قلبم

 

TinyPic image 

بار خدایا به گمانم آسمان آبی است

                به گمانم هنوز هم می شود ابرهای تیره را کنار زد 

                                               و با تو لحظه هایی را یکجا نشست...

                        شاید در آغوشت...شاید در قلبت...شاید سر بر روی شانه هایت ...

                               چه میدانم چگونه اما به درگاهت پناه آورد و یک دل سیر گریست...

       بار خدایا تو مپندار غمگینم...! نه!

             دلشادم این روزها...اما در گریستن صفایی هست...عظمتی هست ...

          که میخواهم آن را باتو قسمت کنم...

           میدانم...

          نیک میدانم بی نیازی از من و آنچه به تو قسمت میکنم...

          اما تو بپذیر دست نیازی که با تمام جانم به تو پیشکش میکنم...

          اینک مرا بنگر که چگونه پر نیازبه سویت  آمده ام ...

                                         در آرزوی اجابت..... 

                                                       در آرزوی نیم نگاهی حتی...

           بگذار ابرهای وجودم در آسمان کرم و رحمت تو ببارند تا روح و تن بشویم در آن

          و برای لحظه ای ...  فقط برای لحظه ای آسمانی شوم...

          بگذار لذت مقبولیت به درگاهت را تجربه کنم!

                    قسم به آسمان

                                                 به شب

                                                                       به روز

                                                          جز تو مرا به هیچ جا راهی نیست...

                                   بگذار همه بدانند تو را دارم تا به تو تکیه کنم

                                   بگذار همه بدانند تا تو را دارم هرگز تهی نمی شوم از عشق

                                 بگذار همه بدانند که لذت گذشت را می چشم تا بخشیده شوم به درگاهت

         آری بگذار دستانم را توانی باشد تا به سوی تو دراز کنم وباز دستی را بگیرم...

         ببار باران رحمت ببار من امروز کسی را میهمان قلبم دارم که می خواهم

                             عشق

                                   صداقت

                                        دوستی  به او هدیه کنم

             و تو را محتاجم!

         من امروز کسی را میهمان قلبم دارم که می خواهم بداند

            به نیروی الوهیت

                         و به نعمت زن بودن

هنوز هم می توانم با تمام قلبم......... بی هیچ کم و کاستی ..........دوستش بدارم..............

این نامه ی من به قلبم است....به اوکه موطنش قلب من است

و تنها تو را محتاجم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 11:43  توسط نازنین  | 

((انتها من بودم))

 

به نام او.....

 
در امتداد بيکران آسمان

در خودم غرق بودم

بختک شومي 

روي سرم سايه انداخت

ايستاد تاريک ، بلند ، بزرگ

از بهار نمي گويم

تابستان هم دلقکي بيش نيست

در اين زندا ن بزرگ

خنده ي پروانه ي فراري دستهاي کوچکي نمي شوم

چرا

صدايم پير شده

قصه ي دردم را

براي که بگويم

کسي حرفم نمي فهمه

دلم

براي با تو ماندن

تنگ شده اين جا

خسته از اين سفر

که سنگ هاي سر مسيح پاها ي من را هم بوسيده است

نفس هايم زوزه هاي گرگ را بيشتر شبيه

تا همين سينه با زخمش

به بادهاي هرزه ي اين فصل

چه باخته تن اين پيرهن

با گلهايي که باد را قابله ي نازنين خود مي دانستند

چه دانستني

چه دانستني که تو را تواني نيست

تا من کلمات را به محا کمه ي لبهايم کشم

چه کلماتي

که تو را چون پرنده اي از قفس مي رهاند

گل هاي يخ اين باغ را من ساخته ام

نه پدري

نه خدايي

نه وقت نيايش

من او مي شوم

از همان راهي که او رد گذاشت

به باد

به ياد

به اتفاق هاي که من مي شوم

تنگي دلم را صداي تاري نيست

من از مردگان هستم

به ياد من شمع روشن کن

وچشم هايت را هم

شايد قيامت يک ثانيه بعد باشد

و دستي با دستهاي خودم به دزديدنم کمر بسته

تو آفتاب را با چشم هايت آشنا مي کني

مي دانم

که مي ماني

باش

ادامه داشته باش

چرا که انتها من بودم

هستم

خواهم بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 11:42  توسط نازنین  | 

تا پرواز تنها یک نفس باقی است...پرنده بی پروا باش!

 

 

دلم گرفته اما گریه هام تموم شدن...یاد اون روزای بچگی بخیر که هر وقت و به هر

بهانه ای گریه میکردیم...یاد روزایی که به یه جمله ای همه دلتنگیامونو بروز

میدادیم...چه باور نکردنیه که حالا واسه خندیدنم باید سه بار تا ده بشماریم بعد لبخند

بزنیم....میخواهم تمام بندهای اجبار و انکار را کنار بزنم....همه ی سر بالایی ها و سر

پایینی هارو در هم بنوردم دستایت را بگیرم و یادت بدهم بی پروایی را...انگار تو

میترسی از من! از خودت! از دیوانه بودن!از بی پروا بودن!کاش بدانی ترس را جایی

نیست تا دو بال داری برای پرواز ....تنها اراده کن...تنها بخواه....تا آسمان تنها یک

دلهره فاصله هست...یک نفس...!اوج بگیر پرنده...بی پروا باش...!! دلت را آبی کن

پرواز تنها یک آرزو نیست ...بی پروا باش...!! نخواه که مرا در گم ترین آرزوها

ببینی...نخواه که تو را بی پرواز به یاد بیارم....نگو پروازنمیدانی...من

خود دو بال پرواز تو خواهم شد......پرنده...بی پروا باش...!!

انکار عشق را چنین که به سر سختی پا سفت کرده ای

دشنه ای مگر

که به آستین اندر نهان کرده باشی

که عاشق اعتراف را چنان به فریاد آمد که وجودش همه بانگی شد......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 11:39  توسط نازنین  | 

اگر تـــــــــــــــــــــــــو نبودی

 

 

سلام ای که وجودت قلمم را رخصتی دوباره تا نوشتن...

گرچه هنوز با تو غریبی میکنم....ولی هنوز این وبلاگو دارم تا با تو حرف بزنم...

 اگر تـــــــــــــــــــــــــو نبودی

کدام واژه مرا تا عروج مـــــــــا می برد؟

اگر تو نبودی، سلام را که به لبخند، پاسخش می داد؟

نگاه منتظرم، راه بر نگاه که می بست؟

زپشت پنجره، چشمان من که را می جست؟

اگر تو نبودی، کدام واژه به لب های من گره می خورد؟

سرای خاطره ام، رازدار که می بود؟

اگر تو نبودی، فضای خاطره ام، عطر یاد که را می داشت؟

کدام واژه به جای تو ورد لب می شد؟

اگر تو نبودی، دل غمدیده را چه کس می برد؟

کدام خنده مرا جان تازه ای می داد؟

کدام شرم نجیبانه، آتشم می زد؟

کدام بغض غریبانه، گریه سر می داد؟

اگر تو نبودی، به شوق که، آغاز می توانستم؟

به کوی که پرواز می توانستم؟

تو را به جان سپیده، تو را به سوسن و شبنم

تو را به ساقه گندم، تو را به سوره مریم

تو را به نازکی خواب یک بنفشه زیبا

تو را به بارش باران، تو را به آبی دریا

تو را به پاکی کوثر، تو را به عمر شبنم بی تاب

تو را به رویش نیلوفرانه در مهتاب

تو را به جان شقایق، تو را به لاله تب دار

تو را به گرمی آتش، تو را به لحظه دیدار

تو را به هق هق آرام و بی صدا سوگند

بمــــــــــــــــــــــــــــان

بمان که گر تو بمانی، بهار خواهد خواند

برای باور فردا، شبانه خواهم راند

بمان که من به شوق بودن با تو

به آفتاب روشن فردا، سلام خواهم داد

بمان، که گر تو بمانی

امید خواهد ماند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 11:36  توسط نازنین  | 

فردايمان روز ديگري است !!!

 

این اولین دلنوشته ی منه که حال و هواش با بقیه ی دلنوشته ها فرق میکنه خیلی وقته میخوام آپ کنم اما

حس غریبی دارم بعد از اینهمه ماجرا و اتفاقات ... یه حسی که توش هزار و یه حرفه اما نمی دونم باید

ازکجاش بگم...چی بگم که تو یه جمله همه احساسمو به تو بیان کنم...شاید یه روزی وقتی این قصه ها به

پايان رسيد همه چیزو بفهمی...از اونا که تو خیال میکنی هنوز به قول خودت بشون فکر میکنم یا روم به

دیواردوستشون دارم...دلم میخواد تو یه جمله صادقانه بگم هیچی با ارزش تر از صداقت نیست...هیچ چیزی

ام موندنی تر از صداقت نیست...وگرنه شیطان صفت شدن آسونه...آره عشق موندگاره ..........!!اما اون ذات

عشقه که میمونه ولی شیطان پلید درون بعضی آدما مثه اشکی از چشمت میفته!!! مهم نيست چند بهار را در

کنار هم زندگي کنيم...مهم اينه که چند لحظه بهاري با هم زندگي خواهيم کرد...اعتراف میکنم از دست دادن

دلبستگیا سخته اما هیچ چیزی سخت تر از از دست رفتن همه باورات در کمتر از چند ثانیه نیست...اینه که

منو کم طاقت میکنه...تو این دنیای وانفسا که یه روده راست تو شکم هیچکس نیست صداقت چیز با

ارزشیه .......من واسه بازی دادن آدما زیاد وارد نیستم...چی بگم واز کجا بگم؟!که با تو ناگفتنی ها زیاد

دارم...

در زمانی که وفا قصه ی برف به تابستان است

و صداقت گل نایابی است....

فردايمان روز ديگري است !!!فارغ از کسانی که خوشبختی هاشان را بر ویرانه های زندگی دیگران

میسازند!!!...

خوب بخوابی عزیزکم....مواظب باش نچای...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 11:35  توسط نازنین  | 

دگر مرا صدا مکن

 

TinyPic image

تنها

بدرود دگر مرا صدا مکن

مرا ز جام باده ام جدا مکن

که جام من به من جواب می دهد

به من کلید شهر خواب می دهد

درون خوابهای من توئی و دستهای مهربان

توئی و عهدهای استوار و هرچه هست،

عاشقانه پایدار

برو مرا صدا مکن

زکوچه خوابهای سایه پرورم

دگر مرا جدا مکن صدا مکن

چو سایه بگذر از سرم

مرا ز سایه های دوستی سوا مکن

چه حاصلی ز شمعهای بی فروغ

ز خنده ها ز بوسه ها

چه حاصلی

ز گفته های سر به سر دروغ؟

تو از روندگان راه عشق نیستی

تو نیستی ز دلشکستگان

بگیر راه خویش و تن رها کن از بلا چو من،

دل رمیده طالب بلا مکن

تن سلامتت به درد مبتلا مکن

مرا به قصه های کودکانه در شبان هول جدا مکن

از این غم قدیم از غم ندیم صدا مکن

دگر ترانه سر، درین شبان دیر پا مکن.

بخواب نازنین من بخواب ناز

که من تمام شب به جام و جان

جز این سخن نگفته ام

وفا کن ای دل جفا کشیده، باز

ولی وفا به یار بی وفا مکن!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 11:33  توسط نازنین  | 

بهار در راه است

     

      بهار است.....دوباره آغاز...

     از آغاز با تو بودن دگر میترسم از هر آغازی....

   سال نو مبارک و دیگر هیچ...

                   

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 11:32  توسط نازنین  | 

دروغ

 

زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟

 مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من

 خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني

 بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟

 زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟

 مرد شرمنده شد و رفت.....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 11:31  توسط نازنین  | 

اولین مسلمان دلم

 

اولین مسلمان دلم.......

........من این راز را به کسی نگفته ام در درون قلبم پیامبری است ...

که روز و شب سجده می کند خدایمان را تا مرا از شر بلا حفظ کند...

 هروقت اشتباه می کنم او سجده ی سهو به جا می آورد و هر وقت گناه کنم...

 نماز توبه می خواند من نمی دانم کیست؟! اما او را عاشقم!

 اشتباه نکنید او را عاشقم اما نه از جنس زمین و زمان که از جنس آسمان!

...درست شبی که آسمان دلم بارانی بودآنزمان که به طلایی گلدسته ها زل می زدم...

و درست زمانی که بر سجاده ی دلم سجده می زد به او با تمام وسعت سبزش...

 با تمام خلوصش ایمان اوردم و درسحر گاه دلم عاشق شدم عاشق اوکه هر لحظه...

 با من است در قلبم است کسی چه می داند شاید او خود من است!

دیشب من روح خدا را در قلبم احساس کردم درست زمانی که به او ایمان آوردم....

دیریست او با من است ...

درست از زمانی که من نبوده ام تا کنون و اکنون که به او رسیده ام حس می کنم

قلبم تلفیقی از سه چیز است...

خداوند

یک چراغ

و اولین مسلمان دلم!

نویسنده:نازنین

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 11:28  توسط نازنین  | 

کجا ماندی که من بی تو هزاران بار درهر لحظه می میرم...

 

 

 

تو را گم کرده ام امروز

 وحالا لحظه های من گرفتار سکوتی

 سرد و سنگینند...

 تا دیروز به عشقت می درخشیدند

 ولی حالا نمی دانی چه غمگینند

چراغ روشن شب بود

 برایم چشمهای تو

نمی دانم چه خواهد شد

 پر از دلشوره ام

بی تاب و دلگیرم کجا ماندی که من بی تو

     هزاران بار درهر لحظه می میرم...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 2:48  توسط نازنین  |