تبليغاتX
 نامه ای به قلبم

تولد تو

 

 

 

اشک دل خونه!

واسه همینه من همیشه قلممو تو جوهر دلم نمی زنم!

اما دیگه نمی تونم شاید وقتش رسیده باشه

که سرمو روی دیوار دلم بذارم و گریه کنم

آخه وقتی شونه های تو نیست واسه گریه کردن

 دیواری کوتاه تر از دیوار دل خودم پیدا نمی کنم

گریه شادی تولد تو و دلتنگی دوریت...

آره با قرمز می نویسم و هر جمله تپشی است برای زنده ماندن...

شاید هم یک پله به مرگ نزدیک شدن...

عشق نبض لحظه هایی بود که من تمام تلاشم را کردم تا به گناه آلوده نشود...

ولی نبضم ایستاد...دلم از جا کند اما قلبم از پا نایستاد...تپید و تپید و تپید...

تا بمانم...پیامبر قلبم به نماز ایستاد...

هی به جای من توبه کرد...سراغ کعبه ی دل تو را گرفت...

به دنبال قبله می گشت قبله ای نیافت ... به آسمان اقتدا کرد...

طفکلی دل چوب گناه های مرا خورد و شکست...

از پا نشست و خدا هر دری را که خواست به رویش بست....

دلم پر خون شد و گریست و گریست و گریست...

وآهنگش ضرب باران بر شیشه ی عمرم را می مانست...

و این صدای آشنا همان صدای شکستن دل بود....

رگهایم به جوش افتاد...قلمم دیگر طاقت نیاورد به جوهر خون زد و نوشت:

دیگر از عشق توبه نتوانم کرد...

جوهر نیاز جوشید و جوشید و دل سراغ تو را گرفت!

افسوس دلتنگی بود اما تو نبودی!

درست لحظه ی صفر عاشقی...!

دلم اما جز تو سراغ کسی را نگرفت....

سخته آدم بخواد نصف کلمات و زیر طعم تلخ دوری پنهان کنه

 وبخواد با نصف دیگه اش جای خالیشونو پر کنه!

از سختیا گفتم... از دل گفتم....

از تو؟......اما نه هنوز از تو نگفتم!

عزیزم شب تولد تو ساعات صفر عاشقی نیست...نقطه ی اوج دلتنگی است...

دیر زمانی است ساعتها همه صفر شده اند پیش لحظه های بیست با هم بودن...

و من اینجا دقیقه ها را وجب می کنم ...

روزها را خط می زنم تا دوباره تو بیایی.....

از من گفتم؟!

لحظه های ناب تولد توست جای از"من" گفتن نیست...

به تاریخ تقویم خاطره ها من هنوز متولد نشده ام...!!!

چه بگویم؟! از کجا؟!

برای غربت و تنهایی و خستگی هایت چه کنم؟

کاری از دستم بر نمی آید...

تنها نشسته ام و مسافت ها را به دلار تبدیل می کنم شاید کم شوند!!!!

چه بگویم و از کجایش بگویم؟!

دل که هیچ زبان از گفتنش می سوزد!

بی گناه قلبم!

که می سوزد و می تپد و هیچ نمی گوید آنوقت من به جایش طاقت نمی آورم!!!

ای عزیز دور اما نزدیک ترین به من الهی تولد هزار سالگیت!!

لحظه ها را با تو جشن می گیرم....و هدیه ام برایت :

کلید قلبی است که هر لحظه به یادت می تپد.....تنها تو را دوست دارد...

و در هر تپش برای آرزوهایت دعا می خواند...و یک گل سرخ

فرقی نمی کند سرخ یا صورتی.....این احساس من است به تو...

همیشه گرم.....گرم.....گرم

شب تولد توست...بخند....تمام لحظه های عمرم فدای لبخندت...!

 

 


 

نوشته شده توسط نازنین در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:0 موضوع | لینک ثابت


سال نو مبارک

 

 بهار

بهار۸۷ مبارک

قلب مهربانم سلام.

بعد مدتها ننوشتن حالا انگار غریبی می کنم با تو!

خونه ی قشنگم مرهم دلتنگی هام تمام احساسم در تو تو اگر گلایه کنی از من حق داری

راست می گویی مدتهاست به خویش خویش به قلب خویش به تمام داشته هایم

 از زندگی سر نزده ام از غم نگفته ام از شادی ها ترس ها نگرانی ها دوری ها.....

نگفته ام.....از عشق ....از تو عزیز دل!!!

قلب مهربانم دوستت دارم....

هر وقت دلم می گیرد دریچه ی قلبم را باز می کنم به تمامی کسانی که دوستشان

دارم سر میزنم....آخه نشنیدی میگن موطن آدمی قلب کسانی است که دوستشان دارند.....؟!

ای سرزمین تمام کسانم! تمام زندگی ام! سلام!

چقدر اتفاق ها افتاده تو این مدت که تو نبودی....نه تو که همیشه و همه جا بودی....

بهتر بگم من نبودم!

تنها خدا می داند چه اتفاق های نیفتاده ای در راهند....

ولی من هرگز از تو خداحافظی نخواهم کرد آخه تو فقط یه وبلاگ مجازی

 با طرح و نقش و نگار قشنگ نیستی ....اگه زشتی یا زیبا قلب منی....!!!

من حتی نگفته هایم را در تو می شنوم... می بویم... می بینم...

در تار و پودت حتی دست خط احساسم...آرزوهایم نگرانی هایم...

رد پای خاطراتم را حس می کنم

با تو در سختی و خوشی خوشبختم

کمی که می گذرد و من با تو خوش و بش می کنم بیشتر به تو نزدیک می شوم

 هرگز با کسی اینچنین که با خویش... احساس صمیمیت نکرده ام

جوهر حوصله و احساسم که تمام می شود همه گوش می شوم و تو برایم می گویی...

بنازم به این سرمایه ی معرفتت که هرگز فراموش نمی کنی ام...

ای خدا ای تمام قلبم گلایه کن ...!

ضرب و آهنگ صدایت چنان به دلم می نشیند که دلم نمی خواهد از پای دفتر دلم برخیزم....!

دل من میخوام واست درد و دل کنم میخوام برات از همه چیز بگم

 اما آخه دل من اینجا که فقط من و تو نیستیم حضور دوستایی که همیشه

 به من دلگرمی میدن واسه نوشتن هست که پای حرفامون می شینند...

 بعضی حرفا وقتی سر به ابتذال گفتن فرود میارن تقدس خودشونو از دست میدن!

یه حرفایی هست فقط مال تنهایی هامونن...!

راستی ................داشت یادم میرفت بگم عیدت مبارک....!!!!!!!!

واست عیدی آوردم....۷ سین متفاوت

۱.سیب

۲.سیب

۳.سیب

۴.سیب

۵.سیب

۶.سیب

۷.سیب

نگو همه یک جورند...سیب من با همه فرق می کند...

سیب من را بردار... اگر گفتی کدام...؟!

یکی مال من وتو ۶ تای دیگر مال روزگار....

قلب مهربانم حرفهایم هنوز ادامه دارد...

اما سکوت می کنم برای بعد......

 

 


 

نوشته شده توسط نازنین در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 11:2 موضوع | لینک ثابت


محرم

فرا رسیدن عاشورا و تاسوعای حسینی را به همه ی مسلمین جهان تسلیت می گویم

 

 

 


 

نوشته شده توسط نازنین در جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 0:19 موضوع | لینک ثابت


زمستان

 

زمستان است سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
 نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
 که ره تاریک و لغزان است
 وگر دست محبت سوی کسی یازی 
 به کراه آورد دست از بغل بیرون 
  که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک 
  چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟


 

نوشته شده توسط نازنین در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت 1:34 موضوع | لینک ثابت


بی نشان

 

بخواب نازنین

سلام بی نشان....

ساعت ها از زیر دقیقه های پُرحجم،
عبور می کنند و یک مَرد،
شبیه تمام نیم کره های کسوف کرده،
سایه اش را زیر رد اشک هایم، چال می کند و چقدر دست هایم از آرزوهای روشن،
لبریز است!!!!
می خواسته ام بارها شبیه «تو» گریه هایم را روی مانیتور چشمانت،
رنگ کنم!
می خواسته ام شب هایم را با بوسه های لب سوز ات ، شور کنم!
من، از تمام مرزهای بی هویّت که می گذشتم،
«تو»را داشته ام!
چند وقت ست در تو یکی شده ام و زیر باران
با گریه ها به پابوس آسمان رفته ام،
و کفش هایم را زیر سیلی تمام نامردی های دیگران،
واکس نقره ای زده ام!
قرارمان با چند نقل و هل هله در مصاف نامرادی ها شد،
در کنار دست هایی که سال هاست بوی نم اشک های تورا می دهد!
می گویند مَرد که گریه نمی کند و من،
خوش بختی ام را زیر شُره های اشک های تو،
پیدا کردم!
تو،
سال هابا منی امّا من،
تنم را با تو ساخته ام!
اعتبار این شعر های ورق زده،
دست های تو شد!
حالا با نامرادی های روزگار بی حساب!
تو که اینجایی دیگر آسمان را نذر کردن برای چه؟
آسمان ، دست های بی ادّعای توست!
تو که این روزها عجیب بوی «بهشت» می دهی!


 

نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 12:24 موضوع | لینک ثابت


سیب سرخ

   

                آن شب که به ميخانه نشستيم

                           آن توبه صدساله به پيمانه شکستيم

                               ازآتش دوزخ نهراسيديم ما توبه شکستيم

                                                                          ولي دل نشکستيم...

                                ولي دل نشکستيم...

 

 نامه ای به قلبم

 

 

   آسمان بار امانت نتوانست کشید                             قرعه ی  فال به نام من دیوانه زدند.......

                 

                      عشق امانت با ارزشی است که هر کس در قلبش نگه می دارد....

سالهاست که من هر روز توبه می کنم...

درست از همان روز که به زمین پا گذاشته ام تاکنون......

من از همان لحظه که از بهشت رانده شده ام...

هر روز...هرروز....هر روز...سیب میخورم...توبه می کنم.....

هر روز از خانه مان که بیرون می ایم شیطان را می بینم که

 در خیابان سیب می فروشد...سیب سرخ.....!

فریاد میزند سیب سرخ تازه!!!!!!!!

گروهی از کنارش می گذرند......وگروهی دست بر جیب میکنند و

 از او سیب میخرند.... به قیمتهای گذاف....

پدرم شیطان را نمی شناسد....ولی گمان میکند او گرانفروشی میکند.....

شاید پدرم سیب ارزانتر میخرد...!!!

این روزها همه سیب میخورند...شاید به امید انکه از زمین رانده شوند.....

از میان این سیبهای یک رنگ و یک شکل تنها خوردن یک سیب انسان را بهشت میبرد......

کسی چه میداند ان کدام سیب است؟!!

شیطان هر سو در کمین انسانها نشسته است...از همان اول تا ابد....

هر روز جلوی ایینه که میروم وقتی این اشرف مخلوقات را با کوله بار سنگینی

 بر دوش میبینم از ایینه می پرسم چرا؟؟؟

شیطان چرا به انسان حسد میورزد؟

چرا من در پس این ایینه زلال جز خودم کسی را نمی بینم؟

چرا اتاق کوچک تنهایی من پنجره ندارد؟

چرا بین من وتو جای اینهمه دیوار یک شیشه ی زلال نیست؟

با خود عهد کرده ام امسال روز تولد 23 سالگیم ایینه را بشکنم....

شمع ها را فوت نکنم....میخواهم بگذارم اب شوند....

می خواهم بگذارم تا اخرین پیمانه عمر روشن بمانند....

من هرگز دلم نخواسته هیچ نوری را خاموش کنم...حتی اگر کور سویی......

من به هیچ کس جز خویشتن و خدایم بد نکرده ام....

واز میان مردمان این شهر یک همدل همصدا ندیده ام....

خدایا در پس تنهایی بی انتهای خویش وقتی آسمان از سکوت و بغض پر است

ونه صدای من به آسمان ونه صدای آسمان به من نمی رسد...

وقتی روی سکوت خالی ورقه های بی صدایم می نویسم....

گهگاهی به دور مینگرم....به دنبال خوشبختی.....

گویند خوشبختی در همین نزدیکی است....شاید به همین دلیل نمیابمش.....

آخر همیشه درپی اش  به دور دستها مینگرم....

اری...گهگاهی به دور مینگرم....

دارد میرود.....هم قصه ی من دارد میرود.....

با سیب سرخی در دست....

دیدی میگفتم شیطان بالاخره او را میفریبد؟؟؟

میگفتی نه!!!

خدایا دیدی راست می گفتم؟؟

یاد گرفته ام که بگذارم و بگذرم و دل نبندم.....

حتی اگر وسوسه ی سیب مرا نگذارد و نگذرد....

تو در جوابم سکوت می کنی....

و من مثل همیشه وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم....

دستی بر شانه هایم حس می کنم....

خیال می کنم شاید...!

اما نه.......

لحظه ای قلم را رها می کنم.....

سکوت می کنم....

......................

.......................

.........................

..........................

وتوصدایم می کنی

برخیز................!!

برایت سیب آورده ام.......!!

 نازنین.

پی نوشت:

از همه ی دوستان که در نبود من اینقدر لطف دارن و سر میزنن متشکرم....

قول میدم سر فرصت جواب همرو بدم

یا علی


 

نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت


قوی زیبا

 

 

 شنيدم‌ كه‌ چون‌ قوي‌ زيبا بميرد 
  

  فريبنده‌ زاد و فريبا بميرد 
 

   شب‌ مرگ‌ تنها نشنيد كه‌ موجي‌ 
   

 رود گوشه‌اي‌ دور و تنها بميرد 
    

در آن‌ گوشه‌ چندان‌ غزل‌ مي‌سرايد 
   

 كه‌ خود در ميان‌ غزل‌ها بميرد 
    

گروهي‌ برآنند كاين‌ مرغ‌ زيبا 
    

كجا عاشقي‌ كرد، آنجا بميرد. 
    

شب‌ مرگ‌ از بيم‌، آنجا شتابد 
    

كه‌ از مرگ‌ غافل‌ شود تا بميرد 
   

 من‌ اين‌ نكته‌ گيرم‌ كه‌ باور نكردم‌
   

 نديدم‌ كه‌ قويي‌ به‌ صحرا بميرد 
    

چوروزي‌ از آغوش‌ دريا برآيد 
    

شبي‌ هم‌ در آغوش‌ دريا بميرد 
   

 تو درياي‌ من‌ بودي‌، آغوش‌ وا كن‌ 
    

كه‌ مي‌خواهد اين‌ قوي‌ تنها بميرد 
    

 


 

نوشته شده توسط نازنین در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 ساعت 14:34 موضوع | لینک ثابت


عشق و پیروزی

 
 
عشق و پیروزی

بی گمان زیباست اما

هرگز هرگز

پای بر زمین مکوب به یاد شکست رقیب!

...

شاید او نیز

بر روی میز کوچک خویش

برگهای سپید دفتر را

با هزار آروزی بعید از شعرهای عاشقانه لبریز کرده بود

...
 
هرگز هرگز

خنده سر مکن

پای بر زمین مکوب از برای شکست رقیب!

همیشه آنگاه که تو

فاتحانه می خندی

دیگری به خاک افتاده است

و بر چنین قانون گریستن باید.....
 
و بر چنین قانون گریستن باید.....


 

نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 ساعت 21:31 موضوع | لینک ثابت


نخوانده هایم

 

سلام همنشین لحظه های بی همنشینی ام

گاهی دلتنگی هم کم نعمتی نیست زمانی که دیگر هیچ بهانه ای نمی یابی برای نوشتن....

حتی اگر تمام دردهای جهان را نردبانی سازی دستت به سقف دلتنگیهایم نمی رسد.....

دلم می خواهد موهایم را شانه کنم ... دلم می خواهد قشنگ ترین لباسهایم را بپوشم....

دلم می خواهد دستانش را بگیرم...و برای لحظه ای روی پاهایش بنشینم...و گرم در اغوشش بگیرم...

بازوانش مردانگی را برایم تداعی می کنند و...........

آنگاه که سخت دلتنگ آغوش گرمی باشی با تمام وجود خواهی دانست که گه گاهی چقدر دلتنگی

نعممت بزرگی است تا بدان عزیزانمان را بشناسیم

زمزمه می کنم....

- وقتی جهان

از ریشه ی جهنم

و آدم

از عدم

و سعی

از ریشه های یاء س می آید...

وقتی که یک تفاوت ساده در حرف...

کفتار را به کفتر تبدیل می کند...

ووقتی من متهم می شوم به دلدادگی...

بایدبه بی تفاوتی واژه هاو واژه های بی طرفی

مثل ( نان ) دل بست

- نان را از هر طرف که بخوانی نان است

ما را به خدایمان حواله می کنند

به چه جرم ؟

دیگر تمام شد...!! چیزی برای پنهان کردن از کسی نمانده...!!

 نمی ترسم از اینکه واژه ها از زیر دست قلمم فرار کنند و نام تو را بر زبان آورم!!

می دانی؟ مرا قضاوت های نادرست مردم صبور کرده است...!!

دیگر نمی ترسم از اینکه چه می گویند...!!

من به خدایم....قبله ام....قلبم....و به نه چیزی جز اعتماداینگونه

بر روی پاهایم استوار ایستاده ام....

دیگر چیزی را به اصرار از خدا نمی خواهم وقتی هر جا که میروم از چشمانش

 پنهان و پوشیده نیستم...وقتی خوشبختی نه مقابلم نه زیر پاهایم نه پشت سر

 که در قلبم است برای یافتنش سر سختی برای چه؟

می خواستی آرزوی پنجمم را بدانی....؟

 می گویم

آرزوی پنجمم خوشبختی است ....

خوشبختی مسری نیست...آرامش ساکنی است که تنها دردلت می جوشد

 و می خروشد....

.چنان ارامشی در قلبت که هرگزبه  پریشانی بدل  نشود...

تنها یک آرزوی بی شماره می ماند برایم...

که یک دل سیر فرصت شود نگاهت کنم....

اگر آرزوی پنجمت باشم یا نباشم فرقی نمی کند دیگربرایم ......

 وقتی خوشبختی را از صمیم قلب برایت ارزو می کنم.....

دستانت را می بویم......

صورتت را می بوسم.....

و برای همیشه نا خوانده هایم را برایت مینویسم....

زندگی شاید همین باشد....

عشق جز این نیست نباید در مشت فشرد باید پروازش  داد تا که پایدار بماند...

خدا نگهدار.....

  - تذکر:

از همه دوستای عزیزم به خاطر این وقفه ی نسبتا طولانی معذرت میخوام

- .پایان تذکر!


 

نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 15:18 موضوع | لینک ثابت


JavaScript Codes JavaScript Codes

JavaScript Codes Random Status Bar Scroller